الفبای استارت آپ

کلمه استارتاپ برای من به سه دلیل زیر با نوپا بودن و بی تجربگی، گره خورده:

1- عصر استارتاپ نوپا و جوان هست و توی دنیا تقریبا فقط 20 سال عمر داره! قطعا این عدد توی ایران زیر 10 ساله!

2- هر استارتاپی یک سازمان نوپا است و هنوز نه محصولش و نه ساختار و سازماندهی اش به بلوغ نرسیده!

3- معمولا استارتاپ ها رو جوون ها راه می اندازن که اون ها هم تجربه کافی توی کسب و کار ندارن!

علاوه بر این ها ذات استارتاپ و ریسک پذیری و ناشناخته بودن دنیای پیش روی اون و نیاز به نوآوری و خلاقیت برای موفقیت توی این عرصه، همگی منجر به این شده که فکر کنیم تجربه و بست پرکتیسی تو این حوزه وجود نداره! نتیجه اش این می شه که همه چیز رو می خوایم خودمون تجربه کنیم.

راستش رو بخواید این فکر بیراه هم نیست. هیچ نسخه ی کاملی برای موفقیت قطعی استارتاپ پیچیده نشده! استارتاپ ذاتا نرخ شکست بالایی داره! علاوه بر این خیلی از شرایط رو نمی شه پیش بینی کرد و یا اگه پیش بینی کردیم، نمی تونیم کنترلی برشون داشته باشیم.

ولی علی رغم این توضیحات، بعضی از اشتباهات رایج و مرگبار توی همین 20 سال، بارها و بارها تکرار شدن و باعث زمین خوردن استارتاپ های مختلفی شدن. اگه نمی دونیم چه چیزی موفقمون می کنه، حداقل باید بدونیم چه راه هایی قطعا به شکست منجر می شه.

توی این مقاله 18 اشتباه مرگبار استارتاپ ها رو از زبون پال گراهام می شنویم.

اشتباهات رایج استارتاپ ها

1- وجود تنها یک فاندر:

استارتاپ راه انداختن کار سختیه و پیش بردن این کار توسط یک نفر خیلی این کار رو سخت تر می کنه. وجود یک کوفاندر یا هم بنیان گذار می تونه هم در لحظات سخت به ما کمک کنه که جا نزنیم و تعهدمون رو حفظ کنیم و هم می تونه ما رو از اشتباهات منطقی و احساسی جلوگیری کنه. چرا که ما انسان ها خیلی راحت می تونیم خودمون رو فریب بدیم. اما وجود شخص دوم باعث می شه که بعضی مسائل رو با هم به اشتراک بذاریم یا زیر سوال ببریم.

از طرفی وجود تنها یک فاندر، می تونه نشونه این باشه که استارتاپ ما جذابیت کافی رو نداشته تا کس دیگه ای هم حاضر باشه این ریسک بنیان گذاری رو بپذیره! حتی اگه هم این مورد نباشه، همین که فاندر نتونه تنها یک نفر رو قانع کنه که توی این مسیر همراهش باشه، به تنهایی نشانه ضعف اون فاندر هست که می تونه منجر به شکست استارتاپ بشه.

2- موقعیت مکانی بد:

یکی دیگه از چالش ها و اشتباهات، مکان بد یک استارتاپ هست. این رو بهش می گن جبر جغرافیایی! همون طور که می دونید سلیکون ولی مهد اصلی استارتاپ ها به حساب می آد. در اون جا هم سرمایه گذاران کاربلدی وجود داره و هم قوانین دست و پاگیر نیستند و هم منتورهای خوبی وجود داره. علاوه بر این صنعت به قدری رشد کرده که کسب و کارهای نوپا می تونن به کسب و کارهای بزرگ تر خدمات جذابی ارائه بدن! شاید خیلی از استارتاپ هایی که توی سیلکون ولی موفق هستند، جای دیگه ای مثل ایران و یا حتی توی لندن هم بودن، شکست می خوردند!

3- نیش مارکت کوچک:

نیش مارکت به معنای یک مارکت ناب و کوچک است که هنوز کسی به نیازهای اون پاسخ نداده! عموما استارتاپ ها باید از یک نیش مارکت شروع کنند تا بتونند پایگاه خودشون رو تثبیت کنند و مشتریان پر و پاقرصی برای خودشون جور کنند. اما بعضی استارتاپ ها برای فرار از هرگونه رقابتی، نیش مارکت بسیار کوچکی رو به عنوان بازار هدفشون انتخاب می کنند و این بازار به قدری کوچک است که استارتاپ نمی تواند اسکیل شود و یا به درآمدزایی پایدار برسد.

4- ایده تقلیدی:

خیلی از استارتاپ ها، یک ایده تقلیدی از یک استارتاپ بزرگ مثل فیسبوک هستند. هر چند تقلید کردن یکی از منابع ایده گرفتن هست ولی بهترینشون نیست. اگه به استارتاپ های موفق دنیا نگاه کنید تعداد کمی از اون ها از کس دیگه ای تقلید کردن! پس ایده ی اون ها از کجا می اومده؟ معمولا از یک مشکل مشخص و حل نشده که بنیان گذارهای اون استارتاپ ها تشخیص می دادن!

پس به جای تقلید کردن از راه حل یک استارتاپ مثل فیسبوک و اضافه کردن چند فیچر به اون، که احتمالا خود فیسبوک به درستی بی خیالشون شده، دنبال مشکلاتی باشید که حل نشدن! مردم چه مشکلی دارن که ازش شکایت می کنن؟ تصور کنید آیا شرکتی می تونه یک راه حل خوب و بهینه بابت این مشکل بده و از اون درآمد زایی داشته باشه یا نه؟

البته توی ایران دقیقا بر عکس هست. موفق ترین استارتاپ ها، دقیقا یک محصول خارجی رو کپی کردن و توی ایران استفاده کردن و با سرمایه خوب تونستن تا حدودی جواب بگیرن! دلیلش اینه که ایران توی این حوزه حداقل یک دهه از دنیا عقبه و بعضی از سیستم هایی که اونجا جواب دادن رو می شه توی ایران به راحتی به دلایل تحریم و فیلترینگ کپی کرد.

اما روی صحبت من نه تنها توی این مقاله بلکه جاهای دیگه هم با کسایی هست که می خوان یک محصول نو ارائه بدن! چرا که ایران سرزمینی است با مشکلات منحصر به فردش و ما کارآفرین ها باید بتونیم برای این مشکلات راه حل های خودمون رو ارائه و ارزش آفرینی کنیم.

5- سماجت و سرسختی:

توی بعضی زمینه ها سماجت و پایداری می تونه شما رو موفق کنه! مثلا اگه شما یک ورزشکار باشید که بخواد توی المپیک مدال طلا بگیره واقعا پشتکار و سماجت شما تو تمرین کردن و پافشاری رو چشم اندازتون می تونه شما رو موفق کنه! معمولا بعضی از مدال آوران المپیک توی مصاحبه هاشون می گن که ما هر شب به این فکر می کردیم که روی سکو می ریم و طلای المپیک رو گردنمون می ذاریم. یا چند سال هر روز چند ساعت تلاش و پشتکار به خرج دادیم فقط به این امید که توی المپیک مقام بیاریم.

فقط هم توی ورزش نیست، توی رشته های دیگه همیشه دعوت به این می شه که برنامه ریزی کنید، هدف داشته باشید و بعد با تمام وجود اون هدف رو دنبال کنید.

اما استارتاپ این شکلی کار نمی کنه! استارتاپ بیشتر شبیه علم رفتار می کنه! وقتی یک توجیه علمی کار نمی کنه باید اون رو بی خیال شد و رفت سراغ یک توجیه بهتر! باید مثل یک قطار، هر جا ریل پیچید تو هم دنبالش بپیچی!

اغلب استارتاپ های موفق، با اون چیزی که اول توی ذهن فاندر ها بود تفاوت داشتن! چون احتمال خیلی زیاد اون ایده اولیه کامل نیست، شاید هم کاملا غلط باشه! شما باید آماده باشید که وقتی با ایده های بهتر مواجه می شید، از فرصت استفاده کنید و بی خیال ایده قبلی تون بشید. که البته بسیار کار سختی هست.

از طرفی اگه هر هفته بخوایم یک ایده جدید رو دنبال کنیم که هیچ وقت رشد نمی کنیم! پس چه موقعی تغییر بدیم یا پیوت کنیم؟ در این جا باید ببینیم که این ایده جدید چقدر با این راهی که تا الان اومدیم همپوشانی داره؟ چقدر چیزی که تا الان ساختیم برای رفتن به سمت این ایده جدید ما رو کمک می کنه! آیا باید همه داشته هامون رو بریزیم دور تا این ایده جدید رو دنبال کنیم یا نه، می تونیم از داشته هامون حداکثر استفاده رو بکنیم؟

از طرفی مشتریان فعلی شما هم می تونن بهتون کمک کنن! ببینید این مشتری ها چه حسی نسبت به ایده جدید دارن! آیا مشکلشون رو بهتر حل می کنه یا نه؟

6- استخدام برنامه نویس های بد:

این مشکل البته یک مشکل قدیمی هست و شاید امروز خیلی باهاش مواجه نشیم. ولی به هر حال یک محصول موفق استارتاپی لازمه که بیس قوی داشته باشه تا پرفورمنس و scalability خوبی داشته باشه! از طرفی شروع سریع و ارائه محصول اولیه برای ارزیابی ایده هم نیاز به برنامه نویس خوب داره! به طور کلی اغلب استارتاپ های موفق دنیا، یک فاندر برنامه نویس هم داشتن!

7- انتخاب پلتفرم نامناسب:

بعضی وقت ها استارتاپ ها متوجه ترندها نمی شن و متناسب با این روندها محصول خود رو طراحی نمی کنند. منظور از پلتفرم عوامل مختلفی مثل دیوایس ( لپتاپ یا گوشی)، وبسایت یا اپلیکیشن، سیستم عامل اندروید یا آی او اس و یا ویندوز و یا حتی زبان برنامه نویسی و فریمورک ها می تواند باشد.

خود من در استارتاپ لیان چندین بار با این مشکل مواجه شدیم. ابتدا به دلیل استفاده نکردن از بوت استرپ، حسابی درگیر مسئله رسپانسیونس شدیم و مجبور شدیم سیستم گرید خودمون رو پیاده سازی کنیم! این مشکل به قدری ما رو اذیت کرد که تا دو سال همیشه یوآی وبسایت ما پر از باگ بود و نهایتا هم نتونستیم روی گوشی جلوه خوبی داشته باشیم. بعد از دو سال مجبور شدیم یک وبسایت جدید با بوت استرپ بیاریم بالا.

یا همین اواخر ما برای این که نیروی انسانی کافی برای توسعه محصول آی او اس نداشتیم، از ری اکت نیتیو استفاده می کنیم که برای ما چند چالش ایجاد کرد. یکی این که دولوپرهای کمی توی این حوزه وجود داره و آدم های حرفه ای کم هستند و یا خیلی گرون اند! دوم با این که هم اندروید و هم آی او اس رو پشتیبانی می کنه، ولی از شانس ما چند ماه پیش مشکل نصب اپلیکیشن های آی او اس برای ایرانی ها مطرح شد که همه مزایای استفاده از ری اکت رو برای ما از بین برد. علاوه بر این محدودیت های این فریمورک به قدری هست که محصول ما کیفیت نهایی بالایی نداره و ما امکان توسعه و حل اون مشکلات رو نداریم!

یا اپلیکیشن های زیادی که دیر هنگام شخصا برای دسکتاپ توسعه دادم، در حالی که روند استفاده از اپلیکیشن و وبسایت بود و محصولات من بی استفاده موند.

راه حل این هم همون استخدام برنامه نویس های خبره و با تجربه است.

8- کندی در لانچ کردن محصول:

استارتاپ ها همیشه در حال کامل کردن محصول خودشون هستند، اما هیچ وقت محصول کامل نمی شه و همیشه 85 درصد کامله! نیاز به اراده قوی داریم تا با این وجود بتونیم محصولمون رو لانچ کنیم یا ریلیز بدیم. به قول رید هافمن اگه از محصول اولیه تون شرمنده نیستید، احتمالا دیر لانچ کردید!

استارتاپ ها توجیه های مختلفی برای لانچ نکردن محصولشون دارن، ولی این توجیهات از جنس بهونه های اهمال کاری روزمره افراده! همیشه یک سری باگ و فیچر هست که باید به محصول قبل از لانچ اضافه بشه! ولی اگه واقعا محصول 100 درصد کامل بود، آیا کسی توی زدن دکمه لانچ تاخیر می کرد؟ پس بابد این کامل نبودن رو بپذیریم و باهاش کنار بیایم.

یکی از دلایلی که باید زود لانچ بکنیم اینه که واقعا یه قسمتی از کار رو تموم کرده باشیم! هیچ چیزی تا زمانی که ریلیز نشده باشه، تماما انجام نشده! همه ما دیدیم که روزها و ساعات قبل از ریلیز چقدر همه دارن با سرعت و با بازدهی بالا کار می کنند. احتمالا با قانون پارکینسون آشنا هستید که همه چیز در ظرف زمان کش می آد.

یه دلیل دیگه برای زود لانچ کردن اینه که تا زمانی که شما محصول و ایده تون رو در معرض کاربران واقعی قرار ندید واقعا اون رو درک نکردید.

مشکلات مختلفی می تونن خودشون رو در قالب دیر لانچ کردن نشون بدن و هر کدوم از این ها ممکنه دلیل دیر لانچ کردن شما باشه. وقتی دیدید که لانچ داره دیر صورت می گیره باید شاخک هاتون رو حساس کنید و مشکلات زیر رو رصد کنید.

  • کند کار کردن
  • درک درستی از مشکل و مسئله کاربران نداشتن
  • ترس از کنار آمدن با کاربران واقعی
  • ترس از قضاوت، ترس از شکست
  • کار کردن بر روی چندین کار موازی
  • کمالگرایی افراطی

خوشبختانه همه این ها رو می تونیم با مجبور کردن خودمون به لانچ سریع حل کنیم. پس بجنبید!

زاکربرگ هم جمله ی خوبی در این زمینه داره: Done is better than Perfect!

 

9- لانچ زودهنگام:

لانچ دیرهنگام 100 ها برابر لانچ زودهنگام استارتاپ از بین برده! اما با این وجود بعضی وقتا هم لانچ زودهنگام می تونه تاثیر بدی بذاره! معمولا وقتی محصولمون خیلی بد باشه و اعتبار استارتاپمون رو زیر سوال ببره! ارلی اداپتور ها یا سازگاران اولیه ( عجب ترجمه ای شد، کسایی هستن که نوآور هستند و محصولات جدید رو زودتر از همه استفاده می کنند و بعد به دیگران توصیه می کنند) ممکنه از محصول شما خوششون نیاد یا نتونن باهاش راحت کار کنند و این طوری شما سرمایه اولیه ای که با ارلی اداپتور ها می تونستید به دست بیارید رو از دست می دید.

خب با این اوصاف مینیموم چیزی که باید برای لانچ داشته باشیم چیه؟

یک این که خود محصول اولیه تون به تنهایی یک ارزش اصلی (core value) ایجاد کنه و به تنهایی مفید باشه!

دو این که قابلیت توسعه تدریجی رو داشته باشه و بشه بعدا و کم کم بهش فیچرهای فرعی رو اضافه کرد.

این دقیقا همون روش توسعه نرم افزاره! ببینید چی می خواید انجام بدید و بعد کوچک ترین زیر مجموعه اش رو که یک کار مفیدی رو انجام می ده انتخاب کنید و همون رو پیاده سازی کنید. به هر حال این زیرمجموعه ای از کار شماست و باید اون رو اول یا آخر انجام بدید. با این کار شما هم روحیه می گیرید و هم می تونید بفهمید بقیه راه رو چطوری باید برید.

ارلی اداپتور ها تا حدود خوبی صبور هستند و انتظار ندارن محصول شما یک محصول بی نقص باشه! فقط کافیه که یک کار مفید انجام بده و یک مشکلی رو واقعا حل کنه.

 

10- در نظر نداشتن یک کاربر هدف مشخص:

شما نمی تونید محصولی ایجاد کنید که یک دسته کاربر از اون خوششون بیاد، بدون این که اون دسته رو خوب بشناسید. قبلا هم اشاره کردیم که معمولا استارتاپ های موفق مشکلات خود فاندرها رو حل می کردن و خود فاندر ها هم یوزر محصول خودشون می شدند.

شاید یک قانونی باشه، و اون قانون اینه که شما به نسبتی که درک درستی از مشکلات کاربران دارید، به خلق ارزش و ثروت می انجامید، و هیچ مشکلی رو به اندازه مشکل خودتون درک ندارید ازش. البته این فقط یه نظریه است، و شاید درست نباشه، ولی این رو می دونیم که اگه شما یوزر رو درست نشناسید، نمی تونید محصول خوبی رو خلق کنید.

با این وجود هنوز به طرز شگفت آوری، فاندرها سراغ مسائلی می رن که درک درستی ازشون ندارن! اون ها اعتقاد دارن که حتما یک نفر، کسی که نمی شناسیمش میاد و از محصول ما استفاده می کنه! کی؟ خود فاندرها؟ نه! شاید نوجوون ها مثلا! کسایی که به رویداد های محلی علاقه دارن!! یا بیزینس ها! محصول ما برای بیزینس هاست! خب چه بیزینسی؟ پمپ بنزین ها؟ صنایع دفاعی؟ سینماها؟ نمی دونیم 🙂

البته ما می تونیم برای کس دیگه ای غیر از خودمون محصول طراحی کنیم. ولی باید بدونیم که اینجا منطقه خطره! دیگه نباید به شهودمون اطمینان کنیم. اینجا باید به دستور العمل ها دقت کنیم. و دستورالعمل دست کیه؟ مشتری! باید همیشه مشتری توی ذهنمون باشه و باهاش مصاحبه کنیم و همیشه نظرش رو توی محصولمون دخیل کنیم. اگه مشتری ها رو دخیل نکنیم، پس احتمالا داریم به سمت اشتباهی حرکت می کنیم.

11- جذب سرمایه کم:

اغلب استارتاپ های خوب بالاخره در یک نقطه ای جذب سرمایه می کنند. درست مثل وجود بیش از یک فاندر که قبلا گفتیم، به نظر می رسه از لحاظ آماری جذب سرمایه با موفقیت استارتاپ همبستگی داره! با این وجود چقدر سرمایه جذب کنیم؟

سرمایه گذاری توی استارتاپ رو با زمان می سنجن! چقدر وقت مونده تا پول شما تموم بشه! بالاخره احتمالا مثل خیلی از استارتاپ ها شما در مرحله اولیه به سوددهی نرسیدید و تا چند وقت دیگه نیاز به سرمایه دارید. تا اون موقع یا شما از بین رفتید یا وارد راند بعدی سرمایه شدید.

سرمایه کم یعنی این که شما فرصت نمی کنید که وارد راند بعدی سرمایه بشید! راند بعدی سرمایه بستگی به وضعیت فعلی شما داره! ولی عموما باید یک مرحله رشد چشم گیر داشته باشید! اگه یه ایده دارید، باید به پروتوتایپ برسید، اگه پروتوتایپ هستید، باید یک محصول لانچ کنید! اگه محصول دارید باید یک رشدی در کاربر یا درآمدتون ایجاد بشه! به هر حال تا زمانی که به سوددهی نرسید باید بتونید سرمایه گذارا رو قانع کنید تا روی استارتاپ شما سرمایه گذاری کنند!

به هر حال شما باید با سرمایه ای که دارید بتونید یک مرحله پیش برید. بهترین حالت اینه که عملا هیچ خرجی نکنید و هدف اولیه تون رو بذارید رو ایجاد یک پروتوتایپ خوب!

12- بیش از حد خرج کردن:

تشخیص این که جذب سرمایه کم بوده یا این که بیش از حد خرج کردیم، کار سختیه! اگه پولمون ته بکشه، می تونیم هر کدوم از این دو دلیل رو بگیم. تنها راهش اینه که با بقیه استارتاپ ها مقایسه کنیم. اگه مثلا 5 میلیارد جذب سرمایه داشتیم و باز پول کم اوردیم، احتمالا زیاد خرج کردیم.

روش کلاسیک زیاد خرج کردن با استخدام آدم های زیادی است. این کار شما رو دابل متضرر می کنه! علاوه بر این که هزینه های شما رو زیاد می کنه، سرعت و چابکی شما رو هم کم می کنه! لذا پولی که داره سریع تر خرج می شه، باید شما رو مدت بیشتری زنده نگه داره تا بتونید به مرحله بعدی رشد برسید!

سه تا پیشنهاد برای حل این مسئله وجود داره!

1- اگه می تونید استخدام نکنید، خب نکنید! چه کاریه! یعنی تا زمانی که نیاز جدی به استخدام یک نفر ندارید، استخدام نکنید. اگه وضعیت تیم تون یه جوریه که این قدر سرتون شلوغه و تسک ها زیاده که نمی دونید کدوم رو اول انجام بدید، این یه نشونه است که سایز تیم تون خوبه! الکی گسترش ندید!

2- به جذب های اولیه تون سهام بدید نه حقوق، علاوه بر صرفه جویی در سرمایه از این جهت خوبه که کسایی رو به تیم جذب می کنید که تعهد کافی دارند و به کار اعتقاد دارن!

3- فقط برنامه نویس جذب کنید و کسایی که قراره برن مشتری جذب کنن! چون در اول کار این دوتا فقط به درد می خورن!

 

13- جذب سرمایه بیش از حد:

هر چند جذب سرمایه کم واضحه که می تونه به شما ضربه بزنه، ولی جذب سرمایه بیش از حد هم ممکنه مخرب باشه!

مشکل خود پول نیست! مشکل ساید افکت پول هست. وقتی شما یک پول گنده ای رو جذب می کنید، سرمایه گذار منتظر نمی مونه تا محصول شما کامل بشه و شما پول رو توی بانک بذارید! سرمایه گذار انتظار داره که شما پولش رو به بهترین شکل خرج کنید! معمولا شما محل شرکت رو جابه جا می کنید به یه جای بهتر و چند نفر هم استخدام می کنید. فضای شرکت تغییر می کنه!

البته نه لزوما یک تغییر مثبت! جذب های جدید، بیشتر کارمند هستن تا فاندر! باید به اون ها بگید چی کار بکنند و چطور انجامش بدن! سرعت کار به واسطه بروکراسی کمتر می شه و بحث های سیاسی توی سازمان شکل می گیره!

مسئله خطرناک تر اینه که شما دیگه نمی تونید تغییر جهت بدید! فرض کنید شما فکر می کردید که مشتریان شما بیزینس ها هستن و بعد از جذب سرمایه کلی نیروی فروش استخدام کردید! اون وقت متوجه می شید که مشتری های شما اصلا بیزینس ها نیستند و باید “بی تو سی” بشید! مسئله کاملا متفاوت شده! عملا شما متوجه نمی شید که باید جهت استارتاپتون رو تغییر بدید! چون هر چقدر تیم بزرگ تر باشه، شما بیشتر توی جهت خودتون پایدار می مونید.

مسئله دیگه زمانه! هر چقدر حجم سرمایه بیشتر باشه، مدت زمان بیشتری طول می کشه تا سرمایه گذار اون پول رو تزریق کنه! سرمایه گذار ها هیچ وقت نمی گن آره یا نه! اون ها همیشه سو سو هستن و جلساتشون هم تمومی نداره! جذب سرمایه کار زمان بریه و بعضی وقتا به قدری طول می کشه که از کارهای جاری استارتاپتون می مونید!

بهترین کار اینه که اولین پیشنهاد معقول سرمایه گذاری رو قبول کنند! اگه شما از یک شرکت معتبر یه پیشنهاد معقول بدون شروط عجیب و غریب دریافت کردید، همون رو قبول کنید و برید دنبال ساخت شرکت خودتون! این که می تونستید پیشنهادی با 30 درصد ارزش گذاری بالاتر کسب کنید خیلی اهمیتی نداره! واقعیت اینه که از لحاظ اقتصادی استارتاپ بازی “هیچ یا همه” است! چونه زدن با سرمایه گذارا معمولا اتلاف وقت به حساب می آد!

14- مدیریت بد سرمایه گذاران:

به عنوان یک فاندر استارتاپ شما باید سرمایه گذارا رو مدیریت کنید. بهتره که سرمایه گذارها رو نادیده نگیرید چون ممکنه که دید خوبی داشته باشند. ولی نباید اجازه بدید که اون ها استارتاپ رو اداره کنند! کار اون ها سرمایه گذاریه و بهتره روی همون متمرکز باشند! این که سرمایه گذار رو کاملا نادیده بگیرید احتمالا ضرر کمتری داره تا این که کاملا اون ها رو درگیر اداره استارتاپ بکنید! اگه فاندر ها می دونن که دارن چه کار می کنن، همین که نصف وقتشون رو درگیر مدیریت سرمایه گذارا باشن و نصف دیگه رو روی پیش بردن استارتاپ بذارن، بهتره تا این که سرمایه گذارا بخوان همه وقتشون رو صرف مدیریت استارتاپ بکنن!

اگه سرمایه زیادی گرفته باشید، احتمال این که اکثریت هیئت مدیره به دست سرمایه گذار باشه زیاده و اون ها عملا رئیس شما می شن و هر چی اون ها بگن می شه!

به هر حال تا زمانی که اوضاع خوبه و دارید با سرعت پیش می رید، کسی کاری به کار شما نداره! اما وقتی اوضاع خراب می شه دیگه اون ها شروع به تز دادن می کنن! و معمولا اوضاع رو بدتر می کنن! مثال معروفش اخراج کردن استیو جابز از اپل هست. انگار گوگل هم در روزهای اولش با چنین مشکلاتی رو برو بوده!

15- فدا کردن خواست مشتریان برای کسب سود:

وقتی در مورد ساختن چیزی که مشتریان واقعا می خواهند حرف زدیم، چیزی در مورد بیزینس مدل اون نگفتیم! نه به خاطر این که درآمد زایی اهمیتی نداشته باشه، حرفم این نیست که وقتی یک شرکتی دارید می سازید به فکر درآمد زا بودنش نباشید! ولی دلیل تاکید ما روی خواست مشتری اینه که ساخت چنین چیزی خیلی سخت تر از کسب درآمد از اونه! دقیقا نمی دونیم چرا! ولی با توجه به این که استارتاپ های کمی تونستن این کار رو بکنن و از لحاظ آماری به نظر می آد که خیلی کار سختی باشه!

به همین دلیل شما باید بعد ها به بیزینس مدلتون فکر کنید! همون طور که گفتیم باید اول ارزش اصلی رو ایجاد کنیم و فیچرها رو به ورژن های بعدی محصولمون اضافه کنیم، توی بحث درآمد زایی هم همین طوره! باید در مرحله اول به خلق ارزش و ثروت بپردازیم یعنی تعداد نفراتی که محصول ما رو می خوان ضرب در مقداری که محصول ما رو می خوان! نه این که چطور این ثروت رو تبدیل به پول کنیم.

شرکت هایی که موفق می شن اونهایی هستن که یوزر رو بر همه چیز ترجیح می دن! برای مثال وقتی گوگل سرچ انجینش رو راه انداخت اصلا به فکر نحوه درآمد زایی از اون نبود! ولی هنوز فاندرها فکر می کنن این که در مرحله اول به مدل درآمدزایی فکر نکنیم کار غیرمسئولانه ای هست.  بله قطعا غیر مسئولانه است. ولی این که به خواست مشتری و به محصول مورد نیاز اون ها فکر نکنیم و برای درآمدزایی از اون بزنیم، ده برابر غیر مسئولانه تره!

16- دست های خود رو کثیف نکردن:

تقریبا همه برنامه نویس ها ترجیح می دن که کد بزنن و بقیه کارها رو به بقیه بسپارن! مثلا کی بلند شه بره شرکت تاسیس کنه! کی درگیر کارهای اجرایی بشه! حتی فاندرهای گوگل هم وقتی الگوریتم سرچشون رو طراحی کردن اولش تلاش کردن که اون رو به یه شرکت بفروشن! ولی به زودی فهمیدن که هیچ بازاری برای ایده ها نیست! هیچ کس برای یک ایده تا زمانی که خودش رو توی قالب یک محصول موفق نشون نداده و مشتری جذب نکرده، ارزشی قائل نیست.

هیچ چیزی بهتر از یوزرها سرمایه گذارا رو قانع نمی کنه! نه فقط به خاطر این که ریسکش کمتر شده! بلکه به این دلیل که سرمایه گذارا هم آدم هستن و خیلی سخته خودشون رو قانع کنن که به چندتا جوون چند میلیارد سرمایه بدن فقط به خاطر این که باهوش هستن! وقتی که ایده در قالب یه شرکت با تعداد زیادی مشتری قرار می گیره، اون ها می تونه به خودشون بگن که ما بیشتر داریم این یوزرها رو می خریم تا هوش فاندرها رو! این قابل هضم تره!

اگه قرار باشه یوزر جذب کنید، احتمالا باید از پای لپتاپبتون بلند شید و چند نفری رو پیدا کنید! کار جذابی نیست، ولی اگه بتونید این کار رو بکنید شانس موفقیتون خیلی بیشتر می شه! اگه می خواید یک استارتاپ راه بندازید باید بدونید که قرار نیست فقط کد بزنید! حداقل یک نفر باید مقداری از وقتش رو درگیر کارهای بیزینسی بکنه!

17- دعوای بین شرکا:

دعوای بین فاندرها اتفاقا چیز رایجیه! البته وقتی یه فاندر می ره لزوما شرکت از بین نمی ره! خیلی از استارتاپ های موفق با چنین اتفاقی مواجه شدن! خوشبختانه معمولا فاندری می ره که تعهد کمتری داشته! ولی ممکنه اگه دو نفر باشید و اون شخصی که می ره مهارت کلیدی خاصی داشته، دچار مشکل بشید! ولی باز چیزی نیست که نشه ازش جون سالم به در برد.

خیلی از این دعواها قابل اجتناب بودن، البته به شرطی که وقتی شرکت راه می اندازید حواستون باشه با کی دارید این کار رو می کنید! یعنی خیلی از دعواها ربطی به وضعیت نداره و در دیر یا زود پیش می آد چون مربوط به آدم هاست.

اغلب فاندرهایی که دچار چنین مشکلی شدن، همون اول سوءتفاهمی داشتند که سرکوبش کردند! شک ها و سوءتفاهم ها رو سرکوب نکنید، حل این مشکلات قبل از تشکیل شرکت خیلی راحت تره! پس هم خونه ای تون رو صرفا به خاطر این که ناراحت نشه، وارد استارتاپتون نکنید! با کسی که خوشتون نمی آد ازش، صرفا به خاطر این که یه مهارتی داره، شرکت راه نندازید!

آدم ها مهمترین اجزای یک استارتاپ هستند، پس در این باره هیچ مسامحه نکنید.

18- دل به کار ندادن:

وقتی در مورد شکست استارتاپ ها می شنویم، معمولا استارتاپ های بزرگ و معروف رو می شنویم که می شه گفت گلچین شده اند و داستان جالبی دارند! ولی اغلب شکست ها این از این دست نیستند! اغلب شکست های استارتاپی اون هایی هستند که ما اصلا چیزی در موردشون نمی شنویم! چند تا جوون که یه گوشه ای یک کاری رو برای چند هفته شروع کردن و به هیچ جایی نرسیدن و زود کنار کشیدن!

اگه می خواید واقعا شکست نخورید، احتمالا باید کار روزانه خودتون رو کنار بذارید. اغلب فاندرهای استارتاپ های شکست خورده از کار فعلی شون خارج نمی شدن و اغلب فاندرهای موفق این کار رو می کردن!

این به این معناست که حتما باید از کار فعلی مون خارج بشیم تا استارتاپ خودمون رو بزنیم؟ نه لزوما! ولی همه این فاندرهای بالقوه اون عزم راسخ رو برای شروع یک شرکت نداشتن و من فکر می کنم به این دلیله که خودشون در ته قلبشون می دونستن که اینکه همه وقتشون رو روی استارتاپ بذارن سرمایه گذاری خوبی نیست.

اغلب استارتاپ ها به این دلیل شکست می خورند که فاندرها تمام تلاششون رو وقف موفقیت نمی کنند. اغلب استارتاپ ها به این دلیل شکست می خورند که چیزی نمی سازن که مردم بخوان و دلیلش هم اینه که به اندازه کافی تلاش نمی کنند.

به عبارت دیگه، شروع یه استارتاپ، مثل هر کار دیگه ایه! بزرگ ترین اشتباه اینه که به اندازه کافی تلاش نکنی!

 

۲ thoughts on “18 اشتباه مرگ بار استارتاپ ها

  1. اون جمله که اگر از محصول اولیه خودتون شرمنده نیستید، دیر ریلیز کردید مال بیل گیتس نیست، مال رید هافمن هست. به اینجا که رسیدم ادامه ندادم مطلب رو.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *